درباره عشق

جستجو
فیلسوفان و عشق

افلاطون درباره عشق چه می‌گوید؟

افلاطون درباره عشق چه می‌گوید؟

از نگاه افلاطون، عشق (اروس) میلی است که از کمبود برمی‌خیزد: ما به چیزی عشق می‌ورزیم که زیباست و آن را نداریم، و در نهایت می‌خواهیم نیکی برای همیشه از آنِ ما باشد. این میل معمولاً با دیدن زیبایی یک انسان بیدار می‌شود، اما افلاطون آن را همان‌جا متوقف نمی‌داند.

در رساله «مهمانی»، سقراط از زبان زنی به نام دیوتیما می‌گوید عاشق می‌تواند پله‌پله از زیبایی یک تن به زیبایی روح و دانش برسد و سرانجام خود زیبایی را ببیند. در «فایدروس» هم عشق «شیدایی الهی» است که روح را به یاد زیبایی حقیقی می‌اندازد و به آن بال می‌دهد.

«عشق افلاطونی» به معنای امروزی، یعنی دوستی بی‌میل جنسی، برداشت بعدی و ساده‌شده‌ای از همین اندیشه است.

منابع اصلی: افلاطون کجا از عشق حرف می‌زند

افلاطون رساله‌ای نظام‌مند با عنوان «نظریه عشق» ننوشته است. دیدگاه او را باید از گفت‌وگوهایی بیرون کشید که در آن‌ها شخصیت‌های مختلف سخن می‌گویند، و هر سخنی لزوماً نظر خود افلاطون نیست.

نظریه عشق او بیشتر در دو رساله «مهمانی» (سمپوزیوم، که «ضیافت» هم خوانده می‌شود) و «فایدروس» شکل گرفته است. پژوهشگران معمولاً آموزه دیوتیما در «مهمانی» و سخن دوم سقراط در «فایدروس» را نزدیک‌ترین بخش‌ها به دیدگاه خود افلاطون می‌دانند، اما این هم یک تفسیر است.

سر مرمرین افلاطون با ریش انبوه و موی مجعد
سر افلاطون، نسخه رومی از روی چهره‌ای که سیلانیون، پیکرتراش یونانی، از او ساخته بود؛ موزه‌های کاپیتولین رم. عکس: Marie-Lan Nguyen، ویکی‌مدیا کامنز، مجوز: مالکیت عمومی

خواننده فارسی‌زبان این دو رساله را در «دوره آثار افلاطون» به ترجمه محمدحسن لطفی و رضا کاویانی می‌یابد: «مهمانی» در جلد نخست و «فایدروس» در جلد سوم. به گفته لطفی در مقدمه، این ترجمه از روی ترجمه‌های اروپایی انجام شده است، نه از متن یونانی.

برای یافتن یک بند در هر ترجمه، از شماره‌های استفانوس کمک بگیرید؛ شماره‌هایی برگرفته از چاپ ۱۵۷۸ آثار افلاطون که بسیاری از چاپ‌ها در حاشیه می‌آورند. اسطوره آریستوفانس در «مهمانی» ۱۸۹ج تا ۱۹۳د است، نردبان دیوتیما ۲۱۰الف تا ۲۱۲الف، و سخن دوم سقراط در «فایدروس» حدود ۲۴۴الف تا ۲۵۷ب.

رساله مهمانی: چند سخن درباره یک خدا

صحنه «مهمانی» یک ضیافت شبانه در خانه آگاتون، شاعر تراژدی‌نویس آتنی، است که به مناسبت نخستین پیروزی او در مسابقه تراژدی، در سال ۴۱۶ پیش از میلاد، برگزار شده است. حاضران تصمیم می‌گیرند به جای باده‌نوشی سنگین، هر کدام سخنی در ستایش اروس، خدای عشق، بگویند.

نکته‌ای که اغلب نادیده می‌ماند: ما این ضیافت را دست‌دوم می‌شنویم. آپولودوروس، که خود آنجا نبوده، سال‌ها بعد ماجرا را از زبان آریستودموس، یکی از حاضران، بازگو می‌کند. همین فاصله یادآوری می‌کند که هیچ سخنی را نباید بی‌واسطه صدای افلاطون دانست.

ترتیب سخنرانان چنین است: فایدروس، پاوسانیاس، اروکسیماخوس (پزشک)، آریستوفانس (شاعر کمدی‌نویس)، آگاتون و سرانجام سقراط. در پایان، آلکیبیادس مست وارد می‌شود و به جای ستایش اروس، سقراط را می‌ستاید. خلاصه دیدگاه هر سخنران چنین است:

  • فایدروس: اروس کهن‌ترین خداست و عشق انسان را به فداکاری و شجاعت وامی‌دارد، چون عاشق نمی‌خواهد در برابر معشوق شرمنده شود.
  • پاوسانیاس: دو گونه عشق وجود دارد: عشق «زمینی» که به تن و کامجویی چشم دارد، و عشق «آسمانی» که به روح و پرورش فضیلت در معشوق توجه می‌کند.
  • اروکسیماخوس: عشق نیرویی کیهانی است و در پزشکی، موسیقی و طبیعت به شکل هماهنگی میان اضداد دیده می‌شود.
  • آریستوفانس: عشق اشتیاق به یافتن نیمه گم‌شده و بازگشت به کلیتی است که از دست داده‌ایم.
  • آگاتون: اروس جوان‌ترین، زیباترین و نیک‌ترین خداست و همه فضیلت‌ها از او سرچشمه می‌گیرند.
  • سقراط (به نقل از دیوتیما): اروس اصلاً زیبا و نیک نیست، بلکه میل به زیبایی و نیکی است، و هدف نهایی آن رسیدن به خود زیبایی است.

اسطوره آریستوفانس: عشق به‌عنوان جست‌وجوی نیمه گم‌شده

مشهورترین داستان «مهمانی» از زبان آریستوفانس نقل می‌شود. قرار بود او پیش از اروکسیماخوس سخن بگوید، اما سکسکه امانش نداد و نوبتش عقب افتاد. اسطوره او در ظاهر طنزآمیز است، اما یکی از ماندگارترین تصویرهای عشق را ساخته است.

به روایت آریستوفانس، انسان‌های نخستین شکلی گرد داشتند، با چهار دست، چهار پا و دو چهره که به دو سوی مخالف نگاه می‌کردند. این موجودات سه جنس داشتند: نر که از خورشید پدید آمده بود، ماده که از زمین، و دوجنسی (نر و ماده در یک پیکر) که از ماه.

آن‌ها نیرومند و مغرور بودند و قصد کردند به آسمان بتازند و با خدایان بجنگند. زئوس برای آنکه نابودشان نکند و در عین حال ضعیفشان کند، هر کدام را از میان به دو نیم کرد. آپولون چهره‌ها را به سمت بریدگی چرخاند و زخم را دوخت، و ناف نشانه همان بریدگی است.

از آن پس، هر نیمه در آرزوی نیمه دیگر خود است. نیمه‌ها وقتی یکدیگر را می‌یافتند، چنان در آغوش هم می‌ماندند که از گرسنگی می‌مردند. زئوس دلش سوخت و اندام تناسلی آن‌ها را به جلو منتقل کرد تا در آغوش هم آرامش و ادامه نسل ممکن شود.

آریستوفانس با این اسطوره توضیح می‌دهد که چرا برخی مردان به زنان، برخی زنان به مردان، برخی مردان به مردان و برخی زنان به زنان عشق می‌ورزند: هر کس نیمه همان موجود اولیه خود را می‌جوید. جمله اصلی او این است که میل و جست‌وجوی کلیت را عشق می‌نامیم.

این اسطوره ریشه تعبیر رایج «نیمه گم‌شده» است، اما افلاطون آن را پایان بحث قرار نمی‌دهد. دیوتیما بعداً در سخن سقراط، بی‌آنکه نام آریستوفانس را ببرد، پاسخ می‌دهد که عشق در پی نیمه خود نیست، مگر آنکه آن نیمه نیک باشد. مردم حاضرند دست و پای خود را هم اگر بیمار باشد ببرند.

پس آنچه دوست داریم «خودی» بودن چیزی نیست، بلکه نیکی آن است. اختلاف اصلی دو دیدگاه همین است: در نگاه آریستوفانس عشق به یک فرد خاص و یگانه تعلق دارد، و در نگاه دیوتیما در نهایت به نیکی و زیبایی.

سخن سقراط و آموزه دیوتیما

سقراط سخن خود را با پرسش از آگاتون آغاز می‌کند و نشان می‌دهد که عشق همیشه عشق به چیزی است که عاشق فاقد آن است. اگر اروس میل به زیبایی است، پس خودش زیبا نیست.

سپس سقراط می‌گوید آنچه درباره عشق می‌داند را از دیوتیما، زنی دانا از شهر مانتینه، آموخته است. تاریخی بودن دیوتیما محل بحث است و بسیاری او را شخصیتی ادبی می‌دانند.

اروس، دایمونی میان انسان و خدا

دیوتیما می‌گوید اروس خدا نیست، چون خدایان زیبا و سعادتمندند و کمبودی ندارند. اروس انسان فانی هم نیست، بلکه یک «دایمون» است، یعنی موجودی میانه که پیام‌ها را میان انسان‌ها و خدایان جابه‌جا می‌کند.

دیوتیما اسطوره‌ای هم درباره زادن اروس می‌گوید: در جشن زادروز آفرودیته، پوروس (تدبیر و توانگری) مست در باغ زئوس به خواب رفت و پنیا (فقر و نیاز) از او باردار شد و اروس را زاد. به همین سبب اروس همیشه نیازمند است، اما همیشه برای رسیدن به زیبایی چاره‌جویی می‌کند.

او میان نادانی و دانایی قرار دارد و از این جهت «فیلسوف»، یعنی دوستدار دانایی، است. کسی که کاملاً دانا باشد در پی دانش نیست، و کسی که کاملاً نادان باشد نیازش را حس نمی‌کند.

هدف عشق: زادن در زیبایی

دیوتیما سپس می‌پرسد عاشق از زیبایی چه می‌خواهد. پاسخ او این است که همه انسان‌ها نیکی را می‌خواهند، و آن را برای همیشه می‌خواهند. از آنجا که انسان فانی است، تنها راه او برای بهره‌مندی از جاودانگی «زادن در زیبایی» است. این زادن دو گونه است:

  • زادن جسمانی: کسانی که آبستنی‌شان در تن است، به زنان روی می‌آورند و با فرزندآوری نام و نسل خود را ادامه می‌دهند.
  • زادن روحانی: کسانی که آبستن در روح‌اند، در کنار روحی زیبا خرد و فضیلت می‌زایند. دیوتیما شعر هومر و هسیود و قوانین لوکورگوس و سولون را نمونه این فرزندان روحانی می‌داند و آن‌ها را از فرزندان جسمانی ماندگارتر می‌شمارد.

پس عشق در نگاه افلاطون به آفرینش می‌انجامد: فرزند، اثر هنری، قانون، یا فضیلت در روح.

نردبان عشق دیوتیما

اوج رساله «مهمانی» جایی است که دیوتیما از «رازهای بزرگ‌تر» عشق سخن می‌گوید و مسیری را توصیف می‌کند که عاشق، اگر درست هدایت شود، از آن بالا می‌رود. خود متن از پله‌ها سخن می‌گوید و همین تصویر نام «نردبان عشق» یا «نردبان دیوتیما» را در تفسیرها پدید آورده است.

  1. عشق به یک تن زیبا: عاشق جوان ابتدا به یک پیکر زیبا دل می‌بندد و در کنار او سخنان زیبا می‌زاید.
  2. عشق به زیبایی همه تن‌ها: درمی‌یابد که زیبایی این تن با زیبایی تن‌های دیگر خویشاوند است، پس دلبستگی شدید به یک تن را کوچک می‌شمارد.
  3. عشق به زیبایی روح: زیبایی روح را ارجمندتر از زیبایی تن می‌یابد؛ روح شایسته، حتی با ظاهری کم‌جلوه، برای عشق ورزیدن و پرورش کافی است.
  4. عشق به زیبایی رفتارها و قوانین: از روح‌ها به زیبایی شیوه‌های زندگی و نهادها و قوانین می‌رسد و می‌بیند که همه این‌ها با هم پیوند دارند.
  5. عشق به زیبایی دانش‌ها: سپس به زیبایی شاخه‌های معرفت روی می‌آورد و دیگر بنده زیبایی یک فرد یا یک رفتار نیست.
  6. رو به دریای بی‌کران زیبایی: عاشق رو به «دریای پهناور زیبایی» می‌ایستد و در دوستی بی‌دریغ با دانایی، سخنان و اندیشه‌های بلند می‌زاید.
  7. دیدار خود زیبایی: در پایان، ناگهان زیبایی‌ای را می‌بیند که همیشگی است، نه پدید می‌آید و نه نابود می‌شود، نه از یک جهت زیباست و از جهت دیگر زشت، و به تن یا سخن یا دانش خاصی وابسته نیست. همه چیزهای زیبای دیگر از آن بهره دارند.

دیوتیما می‌گوید کسی که به این دیدار برسد، دیگر «تصویرهای» فضیلت نمی‌زاید، بلکه فضیلت حقیقی می‌زاید، چون با حقیقت در تماس است.

شارحان این «خود زیبایی» را معمولاً همان «مثال» یا «ایده» زیبایی می‌دانند، هرچند واژه «مثال» در این بخش متن به‌صراحت به کار نرفته است و این پیوند یک تفسیر است.

خواننده فارسی‌زبان در این نردبان شباهتی با تعبیر عرفانی «المجاز قنطرة الحقیقة» می‌بیند، یعنی عشق مجازی پلی به عشق حقیقی است. اما مقصد دو مسیر یکی نیست: در عرفان، معشوق حقیقی خداست و در سخن دیوتیما، «خود زیبایی». این شباهت را نباید بی‌دلیل نشانه وام‌گیری مستقیم دانست.

معنای نردبان: رها کردن یا فراگرفتن

یکی از پرسش‌های اصلی تفسیری این است که عاشق هنگام بالا رفتن، پله‌های پایین را رها می‌کند یا آن‌ها را در دیدی گسترده‌تر نگه می‌دارد. متن می‌گوید دلبستگی شدید به یک تن «کوچک» شمرده می‌شود، و برخی مفسران نتیجه گرفته‌اند که فرد معشوق در این مسیر اهمیتش را از دست می‌دهد.

گرگوری ولاستوس در مقاله مشهور «فرد به‌عنوان متعلق عشق در افلاطون» همین نقد را مطرح کرد: در نظریه افلاطون، ما افراد را به خاطر کیفیت‌های زیبا و نیکشان دوست داریم، نه به خاطر خودشان به‌عنوان انسان‌هایی یگانه.

تفسیرهای دیگری هم وجود دارد. برخی می‌گویند متن از «کوچک شمردن دلبستگی انحصاری» سخن می‌گوید، نه دست کشیدن از عشق به انسان‌ها، و عاشق در طول مسیر همچنان در کنار دیگران می‌زاید و آن‌ها را پرورش می‌دهد.

آلکیبیادس هم در پایان رساله از عشق به یک انسان خاص و یگانه، یعنی شخص سقراط، سخن می‌گوید. مارتا نوسبام در کتاب «شکنندگی خیر» این سخن را صدای مقابلی دانسته که افلاطون عمداً در کنار آموزه دیوتیما گذاشته است. اینکه افلاطون کدام را ترجیح می‌دهد، همچنان محل بحث است.

رساله فایدروس: عشق به‌عنوان شیدایی الهی

«فایدروس» گفت‌وگویی میان سقراط و فایدروس است که بیرون از دیوار شهر آتن، کنار رود ایلیسوس و زیر سایه درخت چناری، می‌گذرد.

این صحنه برای سقراط غیرعادی است. خودش می‌گوید دشت و درختان چیزی به او نمی‌آموزند و مردم شهر می‌آموزند، اما همین‌جا یکی از بلندترین سخنانش درباره عشق را می‌گوید و آن را به الهام خدایان همان مکان نسبت می‌دهد.

فایدروس خطابه‌ای از لوسیاس، سخنور مشهور، را با خود دارد. لوسیاس در این خطابه استدلال می‌کند که پسر جوان بهتر است به کسی که عاشقش نیست روی خوش نشان دهد تا به عاشق، چون عاشق بیمار و حسود و بی‌ثبات است و بعد از فروکش کردن هوس پشیمان می‌شود.

سقراط ابتدا با چهره پوشیده سخنی در همین جهت می‌گوید، اما ندای درونی‌اش او را بازمی‌دارد و احساس می‌کند به اروس بی‌حرمتی کرده است. پس سخن دومی می‌گوید که به «پالینودیا» یا سخن پوزش‌خواهانه مشهور است.

چهار گونه شیدایی

ادعای اصلی سقراط در سخن دوم این است که همه شیدایی‌ها بد نیستند. برخی از بزرگ‌ترین نعمت‌ها از راه شیدایی به انسان می‌رسد، به شرط آنکه شیدایی هدیه خدایان باشد. او چهار گونه شیدایی الهی را برمی‌شمارد:

گونه شیداییخدای مرتبطنمونه
پیشگویانهآپولونپیشگویی کاهنه‌های دلفی
آیینی و پالایندهدیونوسوسآیین‌هایی که بیماری‌ها و گرفتاری‌ها را درمان می‌کنند
شاعرانهالهه‌های هنر (موزها)الهامی که شعر حقیقی از آن پدید می‌آید
عاشقانهآفرودیته و اروسعشقی که روح را به یاد زیبایی حقیقی می‌اندازد؛ بهترین گونه شیدایی

تمثیل ارابه‌ران و دو اسب

سقراط برای توضیح عشق، نخست از طبیعت روح سخن می‌گوید و آن را به ارابه‌رانی تشبیه می‌کند که دو اسب بالدار را می‌راند. ارابه‌ران نماد خرد است و کار او هدایت کردن هر دو اسب است.

در روح انسان، یکی از اسب‌ها اصیل و فرمان‌بردار است، دوستدار شرم و خویشتن‌داری، و تنها با سخن و فرمان هدایت می‌شود. اسب دیگر سرکش و بدسرشت است و به سوی کامجویی می‌تازد.

به روایت سقراط، روح‌ها پیش از تولد در پی خدایان در آسمان می‌گردند و از فراز آسمان حقیقت‌ها را می‌بینند: عدالت، خویشتن‌داری، دانش و زیبایی را آن‌گونه که به‌راستی هستند. اما به سبب سرکشی اسب بد، بیشتر روح‌ها بال‌های خود را از دست می‌دهند، در تن جای می‌گیرند و آنچه دیده‌اند را از یاد می‌برند.

عشق به‌عنوان یادآوری

اینجا نقش ویژه زیبایی آشکار می‌شود. سقراط می‌گوید از میان آن حقیقت‌ها، تنها زیبایی است که در این جهان پرتوی روشن و دیدنی دارد، چون از راه بینایی، روشن‌ترین حس ما، دریافت می‌شود.

وقتی کسی چهره‌ای زیبا می‌بیند، روحش به‌طور مبهم زیبایی‌ای را به یاد می‌آورد که پیش از تولد دیده بود. لرزه‌ای به او دست می‌دهد، گرمایی در وجودش می‌دود و بال‌های خشکیده روحش شروع به رستن می‌کنند. این رستن هم درد دارد و هم شادی، و همین حال دوگانه تجربه عاشقان است.

در برابر معشوق، اسب سرکش به سوی کامجویی می‌تازد و اسب اصیل از شرم عقب می‌کشد. ارابه‌ران که خاطره زیبایی حقیقی را به یاد آورده، با تمام نیرو اسب سرکش را مهار می‌کند، و این کشمکش بارها تکرار می‌شود تا اسب سرکش رام شود.

سقراط می‌گوید بهترین زندگی از آنِ عاشق و معشوقی است که بخش برتر روحشان پیروز شود و زندگی‌ای منظم و فلسفی در پیش گیرند. اما عاشقانی را که گاه تسلیم میل تن می‌شوند یکسره محکوم نمی‌کند: آن‌ها هم دوستانی عزیز برای یکدیگر می‌مانند و سرنوشت بدی ندارند، هرچند به پایه دسته نخست نمی‌رسند.

تفاوت فایدروس با مهمانی

در «فایدروس»، فرد معشوق نقش پررنگ‌تری دارد. عاشق در معشوق نشانه‌های خدایی را می‌بیند که روحش پیش از تولد در پی او بوده است و می‌کوشد معشوق را هر چه بیشتر به آن خدا شبیه کند.

عشق در اینجا رابطه‌ای دوسویه است و معشوق هم به‌تدریج عشقی در پاسخ حس می‌کند. به همین سبب برخی مفسران معتقدند نقد ولاستوس درباره «فایدروس» کمتر صدق می‌کند، هرچند این هم یک تفسیر است.

مقایسه دیدگاه‌ها در یک نگاه

پرسشاسطوره آریستوفانسدیوتیما در مهمانیسقراط در فایدروس
تعریف عشقاشتیاق به کلیت از دست رفتهمیل به داشتن همیشگی نیکیشیدایی الهی و یادآوری زیبایی حقیقی
متعلق عشقیک فرد یگانه، نیمه گم‌شدهدر نهایت خود زیباییمعشوقی که زیبایی حقیقی را یادآوری می‌کند
نقش تنبخشی از پیوند، اما نه همه آننخستین پله نردباننقطه آغاز، اما میل جنسی باید مهار شود
نتیجه عشقآرامش در کنار نیمه خودزادن فضیلت و بهره از جاودانگیرستن بال‌های روح و زندگی فلسفی

عشق افلاطونی در واقع یعنی چه

امروزه «عشق افلاطونی» بیشتر به رابطه‌ای عاطفی و بی‌میل جنسی گفته می‌شود، اما خود افلاطون چنین اصطلاحی به کار نبرده است. این تعبیر در قرن پانزدهم میلادی در فلورانس و در حلقه مارسیلیو فیچینو پدید آمد.

فیچینو آثار افلاطون را به لاتین ترجمه کرد و شرحی بر «مهمانی» نوشت. او از «عشق سقراطی» یا «عشق افلاطونی» سخن گفت و منظورش عشقی بود که از زیبایی انسان آغاز می‌شود و روح را به سوی زیبایی الهی بالا می‌برد.

بعدها این تعبیر وارد زبان‌های اروپایی شد، در انگلیسی قرن هفدهم رواج پیدا کرد و به‌تدریج معنای محدودتر «عشق بی‌رابطه جنسی» را گرفت. فاصله معنای امروزی با اندیشه افلاطون را می‌توان در چند نکته خلاصه کرد:

  • افلاطون عشق را از تن جدا نمی‌کند. نخستین پله نردبان دیوتیما عشق به یک پیکر زیباست و در «فایدروس» هم دیدن چهره زیبا آغاز بال گرفتن روح است. زیبایی جسمانی نقطه آغاز است، نه چیزی شرم‌آور.
  • مسئله اصلی جهت عشق است، نه فقط پرهیز. افلاطون می‌خواهد میل از یک تن به سوی زیبایی و نیکی گسترده‌تر شود. خویشتن‌داری در «فایدروس» مهم است، اما هدف آن رشد روح است، نه صرفاً کنار گذاشتن رابطه جسمانی.
  • زمینه اجتماعی متفاوت است. در آتن آن روزگار، رابطه مردی بزرگ‌تر (عاشق) با مردی جوان‌تر (معشوق) رسمی شناخته‌شده بود و عشق در این رساله‌ها بیشتر در همین قالب بحث می‌شود، نه رابطه زن و مرد به معنای امروزی.
  • عشق افلاطونی با فلسفه پیوند دارد. در نگاه افلاطون، اروس کامل همان عشق به دانایی است. عاشق حقیقی در نهایت فیلسوف است.

پس تعریف دقیق‌تر این است: عشق افلاطونی عشقی است که از زیبایی یک انسان آغاز می‌شود و به جای ماندن در کامجویی، عاشق را به سوی فضیلت، دانایی و زیبایی پایدار می‌برد.

سوالات متداول

مهم‌ترین اثر افلاطون درباره عشق کدام است؟

رساله «مهمانی» یا «سمپوزیوم» مهم‌ترین اثر افلاطون درباره عشق است و «فایدروس» در کنار آن قرار می‌گیرد. رساله «لوسیس» هم به دوستی (فیلیا) می‌پردازد.

نردبان عشق دیوتیما چیست؟

مسیری در «مهمانی» که عاشق در آن از عشق به یک تن زیبا، پله‌پله به زیبایی روح، قوانین و دانش‌ها و سرانجام به دیدار خود زیبایی می‌رسد؛ زیبایی‌ای جاودان که همه چیزهای زیبا از آن بهره دارند.

آیا اسطوره نیمه گم‌شده نظر خود افلاطون است؟

این اسطوره را افلاطون از زبان آریستوفانس نقل می‌کند و در همان رساله، دیوتیما آن را نقد می‌کند و می‌گوید عشق در پی نیمه خود نیست، مگر آنکه نیک باشد. بنابراین بیشتر مفسران آن را دیدگاهی می‌دانند که افلاطون مطرح کرده تا از آن فراتر برود.

عشق افلاطونی یعنی عشق بدون رابطه جنسی؟

در کاربرد امروزی بله، اما در اندیشه خود افلاطون نه دقیقاً. این اصطلاح در قرن پانزدهم میلادی و در حلقه مارسیلیو فیچینو ساخته شد. در نظریه افلاطون، زیبایی جسمانی نخستین پله عشق است و هدف، بالا بردن عشق به سوی زیبایی و نیکی پایدار است، نه صرفاً کنار گذاشتن تن.

جمع‌بندی

برای افلاطون، عشق میلی برخاسته از کمبود است که رو به زیبایی و نیکی دارد. در «مهمانی»، دیوتیما از نیمه گم‌شده آریستوفانس فراتر می‌رود و عشق را «زادن در زیبایی» و نردبانی تا دیدار خود زیبایی می‌داند. در «فایدروس»، عشق شیدایی الهی و یادآوری زیبایی حقیقی است که خرد باید آن را هدایت کند.

«عشق افلاطونی» امروزی برداشتی محدود از این اندیشه است، و جایگاه فرد معشوق در این مسیر هنوز از پرسش‌های باز فلسفه عشق است.

عکس: 4edges، ویکی‌مدیا کامنز، مجوز CC BY-SA 4.0

از دفترهای مجله عشق

همه نوشته‌ها
عشق، رنج و جدایی

چرا عشق می‌تواند دردناک باشد؟

عشق دردناک می‌شود چون ما را آسیب‌پذیر می‌کند. وقتی کسی را دوست داریم، خوشی و آرامش ما به وجود، سلامت و پاسخ کسی گره می‌خورد که در اختیار ما نیست. فلسفه این وضعیت را با مفهوم آسیب‌پذیری…

۱۷ دقیقه مطالعه

تعریف عشق

عشق چیست؟

عشق در فلسفه نوعی رابطه ویژه میان عاشق و معشوق است که در آن، معشوق برای عاشق به خاطر خودش اهمیت پیدا می‌کند، نه به خاطر سودی که می‌رساند. درباره اینکه این رابطه دقیقاً از چه جنسی است، چهار…

۱۷ دقیقه مطالعه