آیا عشق وظیفه اخلاقی ایجاد میکند؟

پاسخ کوتاه بیشتر فیلسوفان امروز این است که بله. رابطه عاشقانه و رابطههای نزدیک مثل دوستی و خانواده، وظایفی ویژه پدید میآورند که ما در برابر غریبهها نداریم. اما بر سر سه نکته اختلاف جدی وجود دارد:
- این وظایف از کجا میآیند: از خود عشق، از رابطه، از تعهدی که دادهایم یا از قواعد کلی اخلاق.
- آیا دلیلهایی که عشق به ما میدهد اصلاً «اخلاقی» هستند یا از جنس دیگریاند.
- وقتی این وظایف با اخلاق بیطرف، یعنی اخلاقی که همه را به یک اندازه در نظر میگیرد، درگیر میشوند، کدام مقدم است.
کانت یادآوری میکند که عشق بهعنوان احساس را نمیتوان فرمان داد، پس خود احساس عاشقانه وظیفه نیست. برنارد ویلیامز هشدار میدهد که اگر برای نجات همسر خود دنبال مجوز اخلاقی بگردیم، «یک فکر اضافه» کردهایم. دیوید ولمن در مقابل، عشق را اساساً عاطفهای اخلاقی میداند.
دو پرسش متفاوت که معمولاً با هم قاطی میشوند
پرسش «آیا عشق وظیفه اخلاقی ایجاد میکند» در واقع دو پرسش جداست و بخش زیادی از سردرگمی در این بحث از یکی گرفتن آنها میآید.
- پرسش اول: اینکه عشق به کسی، وظایفی نسبت به همان شخص برای ما بسازد، مثلاً چون همسرم را دوست دارم، بیش از یک غریبه موظف به مراقبت از او باشم. این بحث در فلسفه اخلاق با نام «تعهدات ویژه» یا «جانبداری» شناخته میشود.
- پرسش دوم: اینکه خود عشق ورزیدن وظیفه باشد، یعنی کسی موظف باشد فرزندش، همسایهاش یا حتی دشمنش را دوست بدارد. کانت با تفکیک عشق عملی و عشق عاطفی به این پرسش پاسخ داد.
پاسخ این دو پرسش لزوماً یکی نیست. ممکن است کسی معتقد باشد رابطه عاشقانه وظایف سنگینی میسازد، اما بپذیرد که هیچکس را نمیتوان به عاشق شدن موظف کرد.
جانبداری و بیطرفی: مسئله اصلی کجاست
بسیاری از نظریههای اخلاقی مدرن بر اصل بیطرفی بنا شدهاند. طبق این اصل، رنج و شادی هر انسان به یک اندازه اهمیت دارد، چه آن انسان مادر من باشد چه غریبهای در شهری دیگر.
فایدهگرایی، که هدف اخلاق را بیشترین خیر برای بیشترین افراد میداند، و اخلاق کانتی، که بر قواعد کلی و احترام برابر به همه انسانها تکیه دارد، هر دو در این معنا بیطرفاند.
از سوی دیگر، زندگی عادی ما سراسر جانبداری است. پدر و مادرها برای فرزند خود وقت و پولی میگذارند که برای کودکان دیگر نمیگذارند. دوستها در روز سختی کنار هم میمانند و زوجها سلامت و آینده یکدیگر را بر آینده غریبهها ترجیح میدهند.
بیشتر مردم این رفتارها را مجاز و حتی نشانه آدم خوب بودن میدانند. کسی که به فرزند خود دقیقاً به اندازه هر کودک دیگری در جهان اهمیت بدهد، از نظر اغلب ما پدر یا مادر خوبی نیست.
ضربالمثل «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» همین شهود را در فرهنگ ما بیان میکند: نیاز خانواده بر کار خیر عمومی مقدم است. البته این مثل درباره نیازهای ضروری خانه است، نه هر خواستهای، و همین قید به بحث مرزهای جانبداری نزدیک است.
مقاله «بیطرفی» در دانشنامه فلسفه استنفورد این تنش را یکی از بحثهای محوری اخلاق معاصر میداند. مثال مشهور آن از ویلیام گادوین در کتاب «پژوهشی درباره عدالت سیاسی» (۱۷۹۳) است.
گادوین فرض میکند که در ساختمانی آتش گرفته، فنلون، اسقف اعظم کامبره و نویسندهای که آثارش به هزاران نفر سود میرساند، و یک خدمتکار گرفتار شدهاند و فقط یکی را میتوان نجات داد. به نظر او باید فنلون را نجات داد، چون زندگی او برای خیر عمومی مفیدتر است.
او سپس گامی جلوتر میرود: حتی اگر آن خدمتکار مادر ما باشد، نتیجه تغییری نمیکند، چون ضمیر «مال من» بهخودیخود هیچ وزن اخلاقی ندارد. در چاپهای بعدی، این نسبت به برادر یا پدر تغییر کرد، اما نتیجه همان ماند.
این نتیجه برای بیشتر مردم ناخوشایند است و بحث از همینجا آغاز میشود: یا شهود ما خطاست، یا نظریه بیطرف چیزی مهم را از قلم انداخته است.
نکتهای که کمتر گفته میشود: خود گادوین در رسالهای در ۱۸۰۱، در پاسخ به منتقدانش، پذیرفت که در کماعتنایی به عواطف خانوادگی خطا کرده بود.
| موضع | ادعای اصلی | پاسخ به پرسش «آیا عشق وظیفه میسازد» |
|---|---|---|
| بیطرفی سختگیرانه (مانند گادوین) | رابطه شخصی بهخودیخود وزن اخلاقی ندارد | نه؛ عشق وظیفه تازهای نمیسازد و ترجیح عزیزان اغلب خطاست |
| بیطرفی در سطح توجیه (مانند ریلتون) | جانبداری مجاز است، چون در مجموع به خیر همگانی کمک میکند | بله، اما این وظایف مشتق از اصلی بیطرفاند |
| تعهدات ویژه غیرتقلیلی (مانند شفلر) | ارزش نهادن به رابطه، خودش دلیل مستقل برای وظایف ویژه است | بله؛ رابطه مستقیماً وظیفه میسازد |
| نقد ویلیامز | دیدگاه بیطرف، انگیزههای مقوّم زندگی را از درون تهی میکند | عشق دلیل عمل میدهد، ولی لازم نیست این دلیل از صافی اخلاق بیطرف بگذرد |
| فرانکفورت | عشق منبع دلیل است، اما دلیلهایش لزوماً اخلاقی نیستند | عشق «ضرورت ارادی» میسازد، نه لزوماً وظیفه اخلاقی |
| ولمن | عشق پاسخ به همان ارزشی است که احترام اخلاقی به آن پاسخ میدهد | عشق با اخلاق درگیر نیست؛ خودش عاطفهای اخلاقی است |
ویلیامز و «یک فکر اضافه»
برنارد ویلیامز، فیلسوف اخلاق بریتانیایی، در مقاله «اشخاص، منش و اخلاق» که نخست در ۱۹۷۶ منتشر شد و بعد در مجموعه «بخت اخلاقی» (۱۹۸۱) آمد، مثالی را بررسی کرد که پیشتر چارلز فرید مطرح کرده بود.
مردی میبیند که همسرش و یک غریبه هر دو در خطر غرق شدناند و فقط یکی را میتواند نجات دهد. او همسرش را نجات میدهد. پرسش این است که آیا کار او موجه است.
برخی فیلسوفان بیطرف پاسخ دادهاند که بله، به شرط آنکه اصلی کلی و بیطرف پشتیبانش باشد، مثلاً اینکه «در چنین موقعیتهایی نجات دادن همسر مجاز است». ویلیامز همین پاسخ را مسئلهدار میداند.
به تعبیر او، مردی که چنین استدلال کند «یک فکر اضافه» کرده است. انگیزه کامل و درست فقط این است که «او همسر من است» و نیاز به مجوز گرفتن از یک اصل کلی، خودش نشانه خطاست.
نکته ویلیامز درباره ساختار انگیزه است. عشق و دوستی جزئی از «طرحهای بنیادین» زندگی فرد هستند، یعنی چیزهایی که به زندگی او معنا میدهند و دلیل ادامه دادن آناند.
اگر اخلاق بخواهد این دلبستگیها را همیشه به دادگاه یک اصل بیطرف ببریم، در واقع از ما میخواهد از آنها فاصله بگیریم. به نظر ویلیامز، بدون چنین دلبستگیهایی انگیزهای برای تعهد به هیچ چیز، از جمله خود اخلاق، باقی نمیماند.
پس از نگاه ویلیامز، عشق دلیل واقعی برای عمل به ما میدهد، اما این دلیل مجوزی صادرشده از اخلاق بیطرف نیست. اگر «وظیفه اخلاقی» را مطالبهای بدانیم که از اصول بیطرف میآید، عشق چیزی بنیادیتر میسازد: دلیلی که اخلاق باید با آن کنار بیاید.
پاسخ مدافعان بیطرفی
پیتر ریلتون در مقاله «بیگانگی، پیامدگرایی و مطالبات اخلاق» (۱۹۸۴) پاسخی بسیار تأثیرگذار داد. او میان دو سطح فرق گذاشت: سطح تصمیمگیری روزمره و سطح توجیه.
به نظر او یک پیامدگرای «پخته» لازم نیست در هر لحظه به خیر همگانی فکر کند. او میتواند عشقی واقعی به همسرش داشته باشد که مستقیماً عملش را هدایت کند، و فقط در سطح توجیه بپذیرد که داشتن چنین منشی جهان را بهتر میکند.
منتقدان میگویند این راهحل بحث را فقط یک پله عقب میبرد، چون فرد میداند عشقش تا زمانی موجه است که به خیر همگانی کمک کند. اینکه این اشکال کشنده است یا نه، هنوز محل بحث است.
منبع وظایف ویژه: رابطه، شخص یا طرح زندگی
کسانی که میپذیرند عشق و رابطههای نزدیک وظایف ویژه میسازند، درباره منبع این وظایف یکسان فکر نمیکنند. سایمون کلر در کتاب «جانبداری» (۲۰۱۳) این دیدگاهها را در سه گروه دستهبندی کرده است.
- دیدگاه طرحها: دلیل جانبداری در طرحها و دلبستگیهای خود فرد است. چون رابطه با این شخص بخشی از زندگی من است، دلیل دارم به او اولویت بدهم. نزدیکی این دیدگاه به ویلیامز روشن است.
- دیدگاه رابطهها: خود رابطه ارزشمند است و دلیل جانبداری را فراهم میکند. ساموئل شفلر در مقاله «رابطهها و مسئولیتها» (۱۹۹۷) استدلال کرد که ارزش نهادن غیرابزاری به یک رابطه، یعنی برای خودش، به این معناست که آن را منبع دلیلهایی ویژه برای عمل بدانیم. نیکو کولودنی نیز در مقاله «عشق بهمثابه ارزش نهادن به یک رابطه» (۲۰۰۳) خود عشق را همینگونه تحلیل کرد.
- دیدگاه افراد: کلر خودش از این دیدگاه دفاع میکند. طبق آن، دلیل جانبداری در نهایت خود شخص محبوب و ارزش اوست، نه رابطه یا طرح زندگی من. رابطه فقط تعیین میکند که ارزش کدام افراد به شیوهای خاص به من مربوط میشود.
شفلر دو اشکال مهم بر وظایف ویژه را هم بررسی کرده است. اول اینکه بعضی از این وظایف، مثل وظایف نسبت به والدین، انتخاب خود ما نیستند. دوم اینکه ممکن است به سود کسانی تمام شوند که رابطههای پرشمار و قدرتمند دارند و نابرابری را تشدید کنند.
در زبان روزمره ما، روی دیگر اشکال دوم «پارتیبازی» است. وقتی وفاداری به آشنا در جایی خرج شود که باید بیطرف بود، هزینهاش را کسی میپردازد که آشنایی ندارد.
سوزان ولف نیز در مقاله «اخلاق و جانبداری» (۱۹۹۲) استدلال کرد که نظریه اخلاقی که جایی برای جانبداری نسبت به عزیزان باز نکند، تصویری ناقص از زندگی خوب انسانی میدهد.
ولمن: عشق بهمثابه عاطفهای اخلاقی
دیوید ولمن در مقاله «عشق بهمثابه یک عاطفه اخلاقی» که در ۱۹۹۹ در مجله «اتیکس» منتشر شد، راهی متفاوت پیشنهاد کرد. بحثهای پیشین عشق و اخلاق را دو نیروی جدا میدیدند که گاهی با هم برخورد میکنند و ولمن همین فرض را زیر سؤال برد.
او از چارچوب کانتی آغاز میکند. کانت میان «قیمت» و «کرامت» فرق میگذاشت. چیزی که قیمت دارد جایگزینپذیر است، اما انسان بهعنوان موجودی عاقل کرامت دارد، یعنی ارزشی که جایگزین و مقایسهپذیر نیست. به نظر کانت، احترام پاسخ درست به این کرامت است.
ولمن ادعا میکند که عشق نیز پاسخی به همین ارزش است و تفاوت در شیوه پاسخ است. احترام، خودخواهی ما را مهار میکند و ما را از آسیب زدن به دیگری بازمیدارد. عشق، سپرهای عاطفی ما را کنار میزند و ما را نسبت به او آسیبپذیر و گشوده میکند.
ولمن در این تحلیل از آیریس مرداک الهام میگیرد که عشق را «درک بسیار دشوار این نکته که چیزی جز خود آدم واقعی است» میدانست. در این نگاه، عشق با توجه دقیق به دیگری و کنار گذاشتن خودمحوری پیوند دارد.
دو نتیجه از این دیدگاه برای بحث ما مهم است:
- عشق اساساً میل به سود رساندن نیست. به نظر ولمن، دغدغه برای خیر محبوب و میل به نزدیکی با او پیامد عشقاند، نه جزء تعریف آن.
- عشق با اخلاق بیطرف در ریشه درگیر نیست. چون عشق و احترام هر دو به یک ارزش پاسخ میدهند، عشق گرایشی صرفاً شخصی نیست که اخلاق باید مهارش کند.
اگر همه انسانها این ارزش را دارند، چرا فقط عده کمی را دوست داریم؟ پاسخ ولمن این است که انتخابی بودن عشق به تناسبی اتفاقی بستگی دارد: میان شیوهای که هر فرد ارزش خود را در رفتار و منش و ظاهرش بروز میدهد، و حساسیتهای عاطفی ما.
در نتیجه، از نگاه ولمن عشق فهرستی از وظایف نمیسازد، اما چون خودش عاطفهای اخلاقی است، برخورد عشق و اخلاق کمتر از تصویر ویلیامز حاد میشود. منتقدان تردید دارند که این دیدگاه به ویژگیهای یگانه محبوب وزن کافی بدهد.
کانت: عشق عملی و عشق عاطفی
پرسش دوم، یعنی اینکه آیا عشق ورزیدن خودش میتواند وظیفه باشد، پاسخی کلاسیک در آثار کانت دارد. او در بخش نخست کتاب «بنیاد متافیزیک اخلاق» (۱۷۸۵) به این فرمان کتاب مقدس میپردازد که همسایه و حتی دشمن خود را دوست بدار.
مسئله این است که عشق بهعنوان احساس یا تمایل را نمیتوان فرمان داد. هیچکس با تصمیم نمیتواند نسبت به کسی احساس گرمی پیدا کند. پس چنین فرمانی به چه معنا درست است؟
پاسخ کانت تفکیک میان دو نوع عشق است. او عشق احساسی را «عشق پاتولوژیک» مینامد. این اصطلاح در زبان کانت به معنای بیمارگونه نیست، بلکه عشقی است که از احساس و تمایل میآید و ما در برابر آن منفعل هستیم.
در مقابل، «عشق عملی» در اراده قرار دارد، نه در احساس. یعنی نیکوکاری از روی وظیفه، حتی وقتی تمایلی به آن نداریم یا نسبت به آن شخص بیزاری طبیعی داریم. به نظر کانت، فقط این نوع عشق میتواند موضوع فرمان باشد.
کانت در «متافیزیک اخلاق» (۱۷۹۷) این ایده را گسترش داد و از «وظیفه عشق» نسبت به دیگران سخن گفت. عشق در این معنا اصلی عملی برای خیرخواهی است که به نیکوکاری میانجامد، نه لذت بردن از حضور دیگری.
به اشاره او، کسی که مدام به دیگران نیکی کند ممکن است سرانجام واقعاً کسانی را که به آنها کمک کرده دوست بدارد. پس عمل میتواند احساس را پرورش دهد، هرچند احساس را نمیتوان مستقیماً فرمان داد.
| ویژگی | عشق عاطفی (پاتولوژیک) | عشق عملی |
|---|---|---|
| جایگاه | احساس و تمایل | اراده |
| نسبت با اختیار | ما در برابر آن منفعلایم و نمیتوانیم آن را بسازیم | در اختیار ماست و میتوانیم آن را انتخاب کنیم |
| آیا میتواند وظیفه باشد | نه | بله |
| گستره | محدود به کسانی که به آنها گرایش داریم | شامل همه انسانها، حتی کسانی که دوستشان نداریم |
| شکل ظاهرشدن | گرمی، کشش، لذت از حضور دیگری | نیکوکاری و خیرخواهی پایدار |
| ارزش اخلاقی از نظر کانت | ممکن است ستودنی باشد، اما بهخودیخود ارزش اخلاقی ندارد | ارزش اخلاقی دارد، چون از وظیفه برمیخیزد |
پس هیچکس را نمیتوان برای عاشق نبودن سرزنش اخلاقی کرد، اما خیرخواهی فعال وظیفهای است که نسبت به همه داریم، چه دوستشان داشته باشیم چه نه. احساس عاشقانه وظیفه نمیسازد، چون وظیفه از پیش و مستقل از احساس وجود دارد.
فرانکفورت: عشق منبع دلیل، نه لزوماً منبع وظیفه اخلاقی
هری فرانکفورت در کتاب «دلایل عشق» (۲۰۰۴) و آثار پیش از آن، عشق را نه احساس و نه داوری، بلکه ساختاری در اراده میداند. عشق یعنی دغدغهای بیغرض برای خیر محبوب، بهگونهای که آنچه برای او رخ میدهد برای ما مهم است و ما را آسیبپذیر میکند.
نکتهای که کمتر به آن توجه میشود این است که الگوی اصلی فرانکفورت عشق رمانتیک نیست. به نظر او، عشق والدین به نوزاد و کودک خردسال نزدیکترین نمونه به عشق ناب است، چون در رابطه رمانتیک و جنسی عناصر دیگری هم درآمیخته که ماهیت عشق را مبهم میکنند.
ادعای مشهور فرانکفورت این است که ما کسی را به این دلیل دوست نداریم که ارزشمند است، بلکه چون دوستش داریم، برای ما ارزشمند میشود. عشق منبع دلیل است و عاشق نوعی «ضرورت ارادی» را تجربه میکند: نمیتواند به محبوب پشت کند، چون ارادهاش اینگونه شکل گرفته است.
نکته کلیدی این است که فرانکفورت این دلیلها را لزوماً اخلاقی نمیداند. عشق و اخلاق از نظر او دو منبع جدای دلیلاند که گاهی با هم برخورد میکنند. پس عشق «باید»ی درونی و قوی میسازد، اما این «باید» از جنس اخلاق بیطرف نیست.
پس عشق چه نوع وظیفهای میسازد؛ یک تصویر کاربردی
با کنار هم گذاشتن این دیدگاهها، میتوان تصویری منسجم ساخت. آنچه میآید جمعبندی و تفسیر نویسنده از این ادبیات است، نه موضع یک فیلسوف خاص.
- احساس عشق وظیفه نیست. به پیروی از کانت، کسی را نمیتوان به عاشق شدن موظف کرد. آنچه در اختیار ماست رفتار و خیرخواهی است.
- رابطه عاشقانه وظایف ویژهای میسازد. همسر، دوست نزدیک یا فرزند حق دارند از ما توجه و وفاداری بیشتری از یک غریبه انتظار داشته باشند. اختلاف بر سر منبع این وظایف است.
- این وظایف مرز دارند. هیچ دیدگاه جدیای آسیب زدن به دیگران یا زیر پا گذاشتن حقوقشان را برای سود عزیزان مجاز نمیداند. میتوانم منابع خودم را بیشتر برای عزیزانم خرج کنم، اما نمیتوانم برای آنها فریب بدهم.
- بخشی از دلیلهای عشق فراتر از زبان وظیفه است. ویلیامز و فرانکفورت یادآوری میکنند که اگر هر کار عاشقانه را وظیفه بدانیم، چیزی از خود عشق از دست میرود.
- عشق و اخلاق لزوماً دشمن نیستند. در نگاه ولمن، عاشق بودن شیوهای برای دیدن ارزش دیگری است، نه گریز از اخلاق.
یک قاعده سرانگشتی برای تشخیص این مرز: بپرسید هزینه جانبداری را چه کسی میپردازد. اگر از وقت، پول یا راحتی خودتان مایه میگذارید، معمولاً در محدوده مجاز هستید. اگر هزینه بر دوش کسی میافتد که حقی بر آن داشته، مثل داوطلب شایستهتر یک شغل، از مرز گذشتهاید.
| موقعیت نمونه | آنچه جانبداری اجازه میدهد | آنچه جانبداری اجازه نمیدهد |
|---|---|---|
| نجات در خطر فوری | نجات دادن همسر یا فرزند پیش از غریبه وقتی فقط یکی ممکن است | به خطر انداختن غریبه برای حفظ راحتی عزیزان |
| صرف وقت و منابع | اختصاص وقت و درآمد بیشتر به خانواده و دوستان | کوتاهی در وظایف عمومی، مثل عدالت در کار و رعایت حقوق دیگران |
| داوری و قضاوت | همدلی بیشتر و تفسیر خیرخواهانهتر از رفتار عزیزان در زندگی شخصی | جانبداری در نقشهای عمومی، مثل داوری، استخدام یا رسیدگی رسمی |
| وفاداری در دشواری | ماندن کنار دوست یا همسر در بیماری و سختی | پنهان کردن یا همراهی با آسیبی که او به دیگران میزند |
سوالات متداول
آیا میتوان کسی را اخلاقاً موظف کرد که دیگری را دوست بدارد؟
اگر منظور احساس عاشقانه باشد، پاسخ غالب فیلسوفان منفی است. به استدلال کانت، احساس در اختیار ما نیست و آنچه در اختیار ما نیست را نمیتوان فرمان داد. آنچه میتواند وظیفه باشد، نیکوکاری است که کانت آن را عشق عملی مینامد.
منظور ویلیامز از «یک فکر اضافه» دقیقاً چیست؟
انگیزه کامل مردی که همسرش را از غرق شدن نجات میدهد باید این باشد که «او همسر من است». اگر افزون بر این به اصلی کلی فکر کند که این کار را مجاز میداند، یک فکر اضافه کرده است. از نگاه ویلیامز، عشق دلیل مستقلی برای عمل است و لازم نیست از اخلاق بیطرف مجوز بگیرد.
عشق عملی و عشق پاتولوژیک در فلسفه کانت چه فرقی دارند؟
عشق پاتولوژیک از احساس و تمایل میآید و ما در برابرش منفعلایم. عشق عملی در اراده است و یعنی نیکوکاری از روی وظیفه، حتی بدون تمایل. کانت در «بنیاد متافیزیک اخلاق» استدلال میکند که فرمان دوست داشتن همسایه و دشمن فقط درباره عشق عملی معنا دارد.
آیا جانبداری نسبت به عزیزان با عدالت در تعارض است؟
در نقشهای عمومی، مثل قضاوت یا استخدام، جانبداری معمولاً نادرست شمرده میشود و بیطرفی مورد اتفاق است. در زندگی شخصی، بیشتر فیلسوفان معاصر مانند ولف و شفلر میپذیرند که جانبداری در محدودهای معین مجاز و حتی بخشی از زندگی خوب است. اختلاف بر سر مرزهای دقیق این محدوده است.
جمعبندی
عشق به معنای احساس، وظیفه اخلاقی نیست و نمیتوان کسی را به آن موظف کرد؛ این را کانت با تفکیک عشق عملی و عشق پاتولوژیک روشن کرد. اما رابطههای مبتنی بر عشق، از دید بیشتر فیلسوفان معاصر، وظایفی ویژه پدید میآورند که در برابر غریبهها نداریم.
منبع این وظایف محل اختلاف است: ریلتون آنها را مشتق از اصول کلی میداند، شفلر در ارزش رابطه میبیند و کلر در ارزش خود محبوب. حاصل کاربردی روشن است: عشق دلیل مقدم داشتن عزیزان است، اما هرگز مجوز آسیب رساندن به دیگران یا زیر پا گذاشتن حقوقشان نیست.


