درباره عشق

جستجو
عشق و آزادی

آیا عشق آزادی را محدود می‌کند؟

آیا عشق آزادی را محدود می‌کند؟

پاسخ کوتاه این است که عشق تقریباً همیشه دامنه انتخاب‌های ما را کوچک‌تر می‌کند. اما اینکه آزادی ما را هم محدود کند یا نه، به دو چیز بستگی دارد: منظور ما از آزادی چیست و عشق چه شکلی دارد.

اگر آزادی را باز بودن همه گزینه‌ها بدانیم، هر دلبستگی جدی بخشی از آن‌ها را می‌بندد. اگر آزادی را زندگی بر پایه خواسته‌های اصیل خودمان بفهمیم، عشقی که با تمام وجود پذیرفته‌ایم می‌تواند بیان همین آزادی باشد. چهار متفکر این بحث را شکل داده‌اند:

  • ژان‌پل سارتر عشق را صحنه کشمکش دو آزادی می‌دید.
  • سیمون دو بووار امکان عشقی اصیل بر پایه به رسمیت شناختن متقابل آزادی‌ها را مطرح کرد.
  • هری فرانکفورت از «ضرورت‌های عشق» سخن گفت که ما را مقید می‌کنند اما از ما بیگانه نیستند.
  • اریک فروم میان عشق پخته و وابستگی همزیستانه تمایز گذاشت.

اول روشن کنیم منظور از آزادی چیست

بخش زیادی از اختلاف بر سر این پرسش از آنجا می‌آید که واژه آزادی چند معنای متفاوت دارد. تفکیک این معانی نشان می‌دهد عشق دقیقاً کدام نوع آزادی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

معنای آزادیتوضیحعشق چه اثری بر آن دارد
آزادی به معنای گزینه‌های بازنبود مانع بیرونی و در دسترس بودن انتخاب‌های گوناگونمعمولاً آن را کم می‌کند؛ تعهد به یک نفر یعنی کنار گذاشتن برخی گزینه‌ها
خودمختاریاداره زندگی بر پایه ارزش‌ها و خواسته‌هایی که واقعاً از آن خود ماستبسته به نوع عشق، می‌تواند آن را تقویت یا تضعیف کند
آزادی وجودی (در معنای سارتری)اینکه انسان همیشه در حال انتخاب خود است و نمی‌تواند از این انتخاب بگریزدعشق آن را از بین نمی‌برد، اما عاشق ممکن است بکوشد آزادی دیگری را تصاحب کند
آزادی مثبت یا شکوفاییتوان به فعلیت رساندن استعدادها و رشد فردیعشق پخته می‌تواند آن را گسترش دهد و عشق تملک‌جو آن را سرکوب می‌کند

درباره معنای اول تقریباً همه موافق‌اند که عشق گزینه‌ها را کم می‌کند. بحث اصلی بر سر معناهای دیگر است.

سارتر: عشق به‌مثابه کشمکش دو آزادی

سارتر در «هستی و نیستی» (۱۹۴۳)، در بخش «بودن برای دیگری»، عشق را در کنار زبان و مازوخیسم یکی از شیوه‌های رابطه ما با دیگران می‌داند. نقطه شروع او مفهوم «نگاه» است.

وقتی دیگری به من نگاه می‌کند، من برای او به یک شیء تبدیل می‌شوم و بخشی از هستی من در دست آزادی او قرار می‌گیرد. سارتر در همین بخش می‌نویسد که کشمکش معنای بنیادین بودن برای دیگری است.

عاشق چه می‌خواهد

به تحلیل سارتر، عاشق نمی‌خواهد معشوق را مثل یک شیء در اختیار بگیرد. او چیزی پیچیده‌تر می‌خواهد: آزادی معشوق را، در همان حال که آزاد است، تصاحب کند.

برای همین سارتر به معجون عشق در داستان تریستان و ایزوت اشاره می‌کند. عشقی که از جادو بیاید عاشق را راضی نمی‌کند، چون او نمی‌خواهد معشوق مثل آدمی مسحور یا ماشینی خودکار دوستش بدارد. می‌خواهد آزادانه برگزیده شود.

در عین حال عاشق می‌خواهد این انتخاب آزاد، قطعی و همیشگی باشد. به تعبیر سارتر، او می‌خواهد برای معشوق «همه جهان» باشد و مرز و معیار آزادی او شود.

چرا این خواسته به بن‌بست می‌رسد

مشکل اینجاست که معشوق هم همین را می‌خواهد، چون عشق از نگاه سارتر یعنی خواستنِ دوست داشته شدن. هر یک از دو طرف می‌کوشد چیزی شود که آزادی دیگری آن را برگزیند، و هیچ‌کدام به آزادی دیگری دست نمی‌یابد. سارتر سه دلیل برای شکنندگی ذاتی عشق می‌آورد:

  • ارجاع بی‌پایان: من می‌خواهم تو مرا دوست بداری و تو می‌خواهی من تو را دوست بدارم. هر کدام خواسته دیگری را به خودش برمی‌گرداند و این دور پایانی ندارد.
  • بیدار شدن دیگری: معشوق در هر لحظه آزاد است که نگاهش را تغییر دهد و مرا دوباره به یک شیء در میان اشیا تبدیل کند.
  • نگاه شخص سوم: وقتی شخص سومی به هر دو ما نگاه می‌کند، رابطه ما از درون بیرون کشیده می‌شود و هر دو برای او شیء می‌شویم.

از نگاه «هستی و نیستی»، عشق به معنای تملک آزادی دیگری در اصل ناکام است. عشق آزادی وجودی را از بین نمی‌برد، اما عاشق را درگیر پروژه مهار آزادی دیگری می‌کند و همین او را به ناامنی دائمی می‌کشاند.

دو نکته در فهم منصفانه سارتر مهم است. نخست اینکه او در این کتاب هستی‌شناسی می‌نویسد، نه توصیه‌ای درباره روابط عاطفی. دوم اینکه در پانوشتی در همین بخش، امکان «اخلاق رهایی» را پس از یک «تغییر بنیادین» باز می‌گذارد و می‌گوید در آن کتاب به آن نمی‌پردازد.

بسیاری از مفسران این پانوشت را نشانه آن می‌دانند که تحلیل تیره او حکم نهایی درباره هر عشقی نیست. خود سارتر در «هستی و نیستی» آن را بسط نداد، اما در یادداشت‌هایی که در ۱۹۴۷ و ۱۹۴۸ نوشت، از عشقی اصیل سخن گفت که در آن دو نفر آزادی یکدیگر را به رسمیت می‌شناسند.

این یادداشت‌ها با عنوان «دفترهایی برای یک اخلاق» در ۱۹۸۳، سه سال پس از مرگ او، منتشر شد. پس کسی که فقط «هستی و نیستی» را خوانده، تصویری ناقص از دیدگاه سارتر درباره عشق دارد.

سیمون دو بووار: عشق اصیل و به رسمیت شناختن متقابل

بووار در «جنس دوم» (۱۹۴۹)، در فصل «زن عاشق»، بحث را از هستی‌شناسی به موقعیت تاریخی و اجتماعی می‌برد. او عشقی را نقد می‌کند که جامعه نابرابر به زنان پیشنهاد می‌کرد: زن خود را در معشوق گم می‌کند، او را می‌پرستد و از طرح‌ها و آینده خودش چشم می‌پوشد.

بووار این را نوعی فرار از آزادی می‌داند. ریشه آن در سرشت زنانه نیست، در موقعیتی است که راه دیگری برای معنا دادن به زندگی پیش پای زن نمی‌گذاشت.

عشق اصیل چیست

در برابر این تصویر، بووار از عشق اصیل سخن می‌گوید که باید بر به رسمیت شناختن متقابل دو آزادی بنا شود. در چنین عشقی هیچ‌یک از دو طرف از فراروی خود، یعنی پیش رفتن به سوی طرح‌ها و هدف‌های خودش، دست نمی‌کشد و ناقص و کوچک نمی‌شود.

دو عاشق با هم ارزش‌ها و هدف‌هایی را در جهان کشف می‌کنند، بی‌آنکه یکی ابزار یا آینه دیگری شود. بووار امیدوار بود روزی زن بتواند از سر توانایی عاشق شود، نه از سر ضعف، و عشق برای او هم مثل مرد سرچشمه زندگی باشد، نه خطری برای هستی‌اش.

این دیدگاه با «اخلاق ابهام» (۱۹۴۷) هماهنگ است: خواستن آزادی برای خود از خواستن آزادی برای دیگران جدا نیست. پس عشقی که آزادی دیگری را می‌خواهد و تقویت می‌کند، با آزادی عاشق در تعارض نیست و حتی تحقق آن است.

تفاوت بووار با سارتر

برخی پژوهشگران معتقدند بووار تصویر امیدوارانه‌تری از رابطه با دیگری دارد و بیشتر از سارتر به ایده هگلی به رسمیت شناختن متقابل نزدیک است. این خوانش محل بحث است.

آنچه روشن است اینکه بووار کشمکش را سرنوشت اجتناب‌ناپذیر عشق نمی‌داند. از نظر او شکست عشق بیشتر به موقعیت‌های نابرابر و انتخاب‌های ناصادقانه مربوط است تا به ساختار خود آگاهی.

زندگی خود این دو نفر آزمونی برای همین ایده‌ها بود. آن‌ها در ۱۹۲۹ پیمان بستند که رابطه‌شان «ضروری» باشد، اما هر کدام عشق‌های «اتفاقی» هم داشته باشد و چیزی از دیگری پنهان نکند. هرگز ازدواج نکردند، زیر یک سقف زندگی نکردند و سرانجام در یک گور به خاک سپرده شدند.

سنگ گور مشترک ژان‌پل سارتر و سیمون دو بووار با گل‌هایی که بازدیدکنندگان گذاشته‌اند
گور مشترک سارتر و بووار در گورستان مون‌پارناس پاریس. عکس: Astrochemist، ویکی‌مدیا کامنز، مجوز: مالکیت عمومی

این پیمان یک درس عملی هم دارد: صداقت میان دو نفر، به‌خودی‌خود انصاف در حق نفر سوم را تضمین نمی‌کند.

هری فرانکفورت: ضرورت‌های عشق

هری فرانکفورت، فیلسوف آمریکایی، از مسیر دیگری به این پرسش می‌رسد. او در مقاله «خودمختاری، ضرورت و عشق» (۱۹۹۴) و کتاب «دلایل عشق» (The Reasons of Love، ۲۰۰۴) می‌پذیرد که عشق ما را مقید می‌کند، اما استدلال می‌کند که این قید با خودمختاری ناسازگار نیست.

عشق از نگاه فرانکفورت

فرانکفورت عشق را پیش از هر چیز نوعی اهمیت دادن می‌داند؛ دغدغه‌ای بی‌غرض برای خیر و بهروزی معشوق. او چهار ویژگی برای عشق برمی‌شمارد:

  1. دغدغه بی‌غرض: عاشق خیر معشوق را برای خود معشوق می‌خواهد، نه به‌عنوان وسیله‌ای برای هدفی دیگر.
  2. شخصی و جایگزین‌ناپذیر بودن: معشوق به‌عنوان همین فرد خاص دوست داشته می‌شود و نمی‌توان کس دیگری را، حتی با ویژگی‌های مشابه، جای او گذاشت.
  3. یکی دانستن خود با معشوق: عاشق منافع معشوق را منافع خود می‌داند و از کامیابی یا رنج او متأثر می‌شود.
  4. بیرون بودن از اختیار مستقیم: ما تصمیم نمی‌گیریم که عاشق شویم یا نشویم؛ عشق به شرایطی بستگی دارد که زیر کنترل ارادی فوری ما نیست.

نکته متمایز فرانکفورت این است که ما معمولاً کسی را به این دلیل دوست نداریم که ارزشمند است؛ چون دوستش داریم، برای ما ارزشمند می‌شود. عشق خودش سرچشمه دلیل‌هایی است که به زندگی ما جهت می‌دهند. نمونه محوری او عشق والدین به فرزند خردسال است.

چرا ضرورت عشق آزادکننده است

فرانکفورت از «ضرورت ارادی» سخن می‌گوید: کسی نمی‌تواند خود را به انجام یا ترک کاری راضی کند، نه چون نیرویی بیرونی مانعش شده، بلکه چون خواست عمیق خودش چنین است. پدری که نمی‌تواند فرزندش را رها کند، به معنای معمول «ناتوان» نیست؛ این ناتوانی از درون خود او می‌آید.

به استدلال فرانکفورت، خودمختاری یعنی عمل کردن بر پایه ماهیت اراده خود، و عشق دقیقاً بخشی از همین ماهیت است. پس کسی که از روی عشق عمل می‌کند، از چیزی بیگانه با خودش فرمان نمی‌برد.

فرانکفورت همچنین می‌گوید این قیدها ما را از بی‌جهتی رها می‌کنند. کسی که به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهد آزادتر نیست؛ چیزی برای جهت دادن به انتخاب‌هایش ندارد. شرط این آزادی آن است که عاشق با تمام وجود با عشقش یکی باشد و درونش میان خواستن و نخواستن دوپاره نباشد.

برای سنجیدن همین یکپارچگی، می‌توان از مقاله مشهور او در ۱۹۷۱، «آزادی اراده و مفهوم شخص»، کمک گرفت. فرانکفورت میان خواستن چیزی و خواستنِ آن خواستن فرق می‌گذارد. پس به‌جای «آیا او را می‌خواهم؟» بپرسید: «آیا می‌خواهم همین خواستن انتخاب‌هایم را بسازد؟» پاسخ منفی نشانه دوپارگی است، نه لزوماً پایان عشق.

اریک فروم: هنر عشق ورزیدن

اریک فروم، روانکاو و فیلسوف اجتماعی، در «هنر عشق ورزیدن» (۱۹۵۶) عشق را هنری می‌داند که مانند هر هنر دیگری به شناخت، تمرین و تلاش نیاز دارد. به نظر او عشق در اصل یک فعالیت است، نه احساسی منفعل که بر سر آدم «می‌افتد»، و بیش از گرفتن، دادن است.

دو نوع پیوند

فروم ریشه نیاز به عشق را در احساس جدایی انسان می‌بیند که می‌خواهد بر آن غلبه کند. یکی از راه‌های این غلبه «پیوند همزیستانه» است.

شکل منفعل این پیوند تسلیم شدن و وابستگی کامل به دیگری است و شکل فعال آن سلطه و تملک. در هر دو حالت، دو طرف به هم وابسته‌اند و هیچ‌کدام تمامیت و استقلال خود را حفظ نمی‌کند.

در برابر آن، فروم «عشق پخته» را قرار می‌دهد: پیوندی که در آن هر فرد یکپارچگی و فردیت خود را حفظ می‌کند. او این را متناقض‌نما توصیف می‌کند: در عشق، دو نفر یکی می‌شوند و در عین حال دو نفر باقی می‌مانند.

چهار عنصر عشق و جایگاه آزادی

فروم چهار عنصر مشترک همه شکل‌های عشق پخته را مراقبت، مسئولیت، احترام و شناخت می‌داند. احترام مستقیماً به آزادی مربوط است: دیدن دیگری همان‌گونه که هست و خواستن اینکه او به شیوه خودش و برای خودش رشد کند، نه برای خدمت به من.

به تصریح فروم، احترام فقط بر پایه آزادی ممکن است. او از یک ترانه قدیمی فرانسوی نقل می‌کند که عشق فرزند آزادی است، و خودش می‌افزاید: هرگز فرزند سلطه نیست.

این دیدگاه با کتاب پیشین فروم، «گریز از آزادی» (۱۹۴۱)، پیوند دارد. فروم در آنجا میان «آزادی از» (رها شدن از قیدها) و «آزادی برای» (توان تحقق خود) فرق می‌گذارد.

او نشان می‌دهد که انسانِ تنها ممکن است با تسلیم به قدرت یا همرنگی با جمع از آزادی بگریزد. عشق پخته راهی است برای غلبه بر تنهایی بدون این گریز.

«هنر عشق ورزیدن» را پوری سلطانی و «گریز از آزادی» را عزت‌الله فولادوند به فارسی ترجمه کرده‌اند. خواندن این دو کنار هم، بحث آزادی را از سطح توصیه‌های رابطه فراتر می‌برد.

چهار دیدگاه در یک نگاه

این چهار متفکر پرسش را از زاویه‌های مختلفی می‌بینند. جدول زیر خلاصه‌ای از موضع هر یک است:

متفکر و اثرتصویر اصلی از عشقپاسخ به پرسش «آیا عشق آزادی را محدود می‌کند»نقد رایج
سارتر، «هستی و نیستی» (۱۹۴۳)تلاش برای تصاحب آزادی دیگری در همان حال که آزاد استعشق به شکل تملک، کشمکشی ناکام میان دو آزادی است؛ آزادی وجودی از بین نمی‌رود، اما عاشق در پی مهار آن استبیش از حد بدبینانه است و تجربه‌های متقابل و آرام عشق را توضیح نمی‌دهد
بووار، «جنس دوم» (۱۹۴۹)عشق اصیل بر پایه به رسمیت شناختن متقابل دو آزادیعشق ناصادقانه یا نابرابر آزادی را می‌گیرد؛ عشق اصیل آن را حفظ و تقویت می‌کندشرایط عشق اصیل را بیشتر ترسیم می‌کند تا اینکه نشان دهد چگونه به آن می‌رسیم
فرانکفورت، «دلایل عشق» (۲۰۰۴)دغدغه بی‌غرض برای خیر معشوق که از اختیار مستقیم ما بیرون استعشق ما را مقید می‌کند، اما این قید بخشی از اراده خود ماست و با خودمختاری سازگار استاگر معشوق آسیب‌زننده باشد، ضرورت عشق می‌تواند آدم را در رابطه‌ای زیان‌بار نگه دارد
فروم، «هنر عشق ورزیدن» (۱۹۵۶)فعالیتی آموختنی شامل مراقبت، مسئولیت، احترام و شناختپیوند همزیستانه آزادی را از بین می‌برد؛ عشق پخته بر پایه آزادی بنا می‌شودبیشتر توصیه‌ای و هنجاری است و کمتر استدلال فلسفی دقیق ارائه می‌دهد

پاسخی متعادل به پرسش

هیچ‌کدام از این فیلسوفان ادعا نمی‌کند که عشق هزینه‌ای ندارد. تفاوت آن‌ها در این است که محدودیت را کجا می‌بینند و آن را چطور ارزیابی می‌کنند.

آنچه عشق واقعاً از ما می‌گیرد

عشق جدی زمان، توجه و انرژی می‌خواهد. تصمیم‌هایی مثل محل زندگی، شغل و برنامه‌های آینده دیگر فقط به یک نفر مربوط نیستند، و عاشق در برابر رنج یا از دست دادن معشوق آسیب‌پذیر می‌شود. پس در معنای گزینه‌های باز، پاسخ مثبت است: عشق آزادی را محدود می‌کند.

آنچه عشق می‌تواند به ما بدهد

در معنای خودمختاری و شکوفایی، پاسخ به نوع عشق بستگی دارد. استدلال فرانکفورت نشان می‌دهد که گزینه‌های بی‌شمار با آزادی واقعی یکی نیست. بووار و فروم هم نشان می‌دهند که عشقی که طرح‌های زندگی دیگری را جدی می‌گیرد، می‌تواند دو نفر را به کارهایی توانا کند که به‌تنهایی از آن ناتوان بودند.

جایی که سارتر هنوز درست می‌گوید

تحلیل سارتر حتی برای کسی که نتیجه بدبینانه‌اش را نمی‌پذیرد مفید است. میل به اینکه معشوق همیشه و قطعاً ما را انتخاب کند، ترس از اینکه روزی ما را طور دیگری ببیند و تلاش برای کنترل احساسات او، همان چیزهایی است که سارتر توصیف کرده است.

تحلیل او هشداری است درباره گرایشی واقعی در عشق، حتی اگر آن را سرنوشت همه عشق‌ها ندانیم.

معیارهایی برای تشخیص عشق آزادکننده از عشق محدودکننده

جدول زیر نتیجه‌گیری فلسفی از این دیدگاه‌هاست، نه ابزار تشخیص روان‌شناختی:

پرسش برای بررسینشانه عشقی که آزادی را می‌گیردنشانه عشقی که آزادی را حفظ می‌کنددیدگاه مرتبط
طرح‌ها و هدف‌های شخصی چه سرنوشتی دارندیکی از دو طرف هدف‌هایش را کنار می‌گذارد تا معنای زندگی‌اش را فقط از دیگری بگیردهر دو طرف طرح‌های خود را دنبال می‌کنند و از هدف‌های مشترک هم بهره می‌برندبووار
با آزادی دیگری چه برخوردی می‌شودتلاش برای کنترل، زیر نظر گرفتن و تضمین احساسات دیگریپذیرفتن اینکه دیگری آزاد است و عشقش هدیه است، نه داراییسارتر
رشد فردی چگونه دیده می‌شودتغییر و رشد دیگری تهدید تلقی می‌شودخواستن اینکه دیگری به شیوه خودش رشد کندفروم
تعهد چه حسی دارداحساس دوپارگی درونی و اجبار از سر ترس یا گناهتعهدی که با تمام وجود پذیرفته شده و از درون می‌آیدفرانکفورت
تنهایی چه نقشی داردناتوانی از تنها بودن و پناه بردن به دیگری برای فرار از خودتوانایی تنها بودن و انتخاب با هم بودنفروم

اگر رابطه‌ای با کنترل شدید، ترس یا تحقیر همراه است، این دیگر پرسشی صرفاً فلسفی نیست. در چنین موقعیتی بهتر است با یک مشاور یا روان‌شناس متخصص صحبت کنید.

برای تأمل درباره رابطه خود، این سه قدم را به ترتیب می‌توان برداشت:

  1. معنای آزادی را مشخص کنید. ببینید احساس محدودیت از کم شدن گزینه‌هاست یا از دست رفتن توان زندگی بر پایه ارزش‌های خودتان.
  2. منشأ تعهد را بسنجید. به تعبیر فرانکفورت، قیدی که با تمام وجود پذیرفته‌اید با قیدی که از سر ترس تحمل می‌کنید یکی نیست.
  3. به طرح‌های زندگی هر دو طرف نگاه کنید. معیار بووار این است که هیچ‌کدام از دو نفر در رابطه کوچک نشود.

سوالات متداول

آیا سارتر عشق را ناممکن می‌دانست؟

سارتر در «هستی و نیستی» عشق به معنای تصاحب آزادی دیگری را پروژه‌ای ناکام می‌داند. این به آن معنا نیست که آدم‌ها عاشق نمی‌شوند؛ او ساختار درونی این تجربه را توصیف می‌کند.

عشق اصیل از نظر بووار چه ویژگی‌ای دارد؟

عشق اصیل از نظر بووار بر به رسمیت شناختن متقابل دو آزادی استوار است. هیچ‌کدام از دو طرف خود را در دیگری گم نمی‌کند و هر دو با هم ارزش‌ها و هدف‌هایی را در جهان پیدا می‌کنند.

منظور فرانکفورت از ضرورت‌های عشق چیست؟

عشق ما را به کارهایی وادار می‌کند یا از کارهایی بازمی‌دارد، بی‌آنکه نیرویی بیرونی در کار باشد. این ضرورت از خواست عمیق خود ما می‌آید. چون این خواست بخشی از هویت ماست، فرانکفورت عمل کردن بر پایه آن را خودمختار و حتی رهایی‌بخش می‌داند.

تفاوت عشق پخته و وابستگی از نگاه فروم چیست؟

در پیوند همزیستانه، یکی از طرفین تسلیم می‌شود یا بر دیگری سلطه پیدا می‌کند و فردیت از دست می‌رود. در عشق پخته، دو نفر به هم پیوند می‌خورند و در عین حال یکپارچگی و استقلال خود را حفظ می‌کنند. احترام به آزادی و رشد دیگری در مرکز این نوع عشق است.

آیا تعهد در عشق با آزادی تعارض دارد؟

تعهد برخی گزینه‌ها را می‌بندد و از این جهت محدودیت است. اما از نگاه فرانکفورت، بووار و فروم، تعهدی که آگاهانه و با تمام وجود پذیرفته شده، بیان آزادی است، نه نفی آن. مشکل زمانی پیدا می‌شود که تعهد با ترس، اجبار یا از دست رفتن طرح‌های شخصی همراه شود.

جمع‌بندی

عشق دامنه انتخاب‌ها را کوچک می‌کند و این هزینه‌ای واقعی است. اما اینکه آزادی را به معنای عمیق‌تر هم محدود کند یا نه، به نوع عشق بستگی دارد. سارتر خطر میل به تصاحب آزادی دیگری را نشان می‌دهد، و بووار، فرانکفورت و فروم راه عشقی را که با آزادی سازگار است.

پاسخ متعادل این است: عشقی که می‌خواهد دیگری را داشته باشد، آزادی هر دو طرف را کم می‌کند، و عشقی که می‌خواهد دیگری آزادانه رشد کند، با آزادی سازگار است و می‌تواند آن را گسترش دهد.

از دفترهای مجله عشق

همه نوشته‌ها
عشق، رنج و جدایی

چرا عشق می‌تواند دردناک باشد؟

عشق دردناک می‌شود چون ما را آسیب‌پذیر می‌کند. وقتی کسی را دوست داریم، خوشی و آرامش ما به وجود، سلامت و پاسخ کسی گره می‌خورد که در اختیار ما نیست. فلسفه این وضعیت را با مفهوم آسیب‌پذیری…

۱۷ دقیقه مطالعه

تعریف عشق

عشق چیست؟

عشق در فلسفه نوعی رابطه ویژه میان عاشق و معشوق است که در آن، معشوق برای عاشق به خاطر خودش اهمیت پیدا می‌کند، نه به خاطر سودی که می‌رساند. درباره اینکه این رابطه دقیقاً از چه جنسی است، چهار…

۱۷ دقیقه مطالعه